اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

52

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

آنها سميدع بن هوبر [ 1 ] بود كه از زمين تهامه براى جنگ با بنى اسرائيل به شام آمد و يوشع بن نون كسانى را بدفعش فرستاد كه او را كشتند ، يوشع راه پيمود تا به بلقاء رسيد و به مردى برخورد كه او را » بالق « [ 2 ] ميگفتند و بلقاء بنام او ناميده شد . لشكريان يوشع بجنگ او برخاستند ليكن يك نفر از او كشته نميشد ، يوشع جهتش را پرسيد گفتند در شهر او زن ستاره شناسى است كه عورتش را در برابر خورشيد مىگيرد آنگاه حساب مىكند و چون فارغ شد سپاه را بر او مىگذرانند پس كسى كه اجلش رسيده باشد در آن روز بجنگ نمىرود . يوشع دو ركعت نماز خواند و آنگاه دعا كرد كه خدا خورشيد را يك ساعت عقب برد و خورشيد بدعاى او يك ساعت عقب ماند ، پس حساب زن ستاره شناس بهم خورد و به بالق گفت ببين هر چه از تو مىخواهند بانها ده كه حساب بهم خورد . بالق گفت باز هم در افزار كارت جستجو كن و چيزى از آن درآور كه سازشى بدون جنگ نمىباشد . آن زن چون حسابش بهمخورده بود بىآنكه بداند جستجو كرد و حساب غلطى درآورد كه لشكريان بالق بطور بىسابقه اى كشته شدند و از يوشع درخواست صلح كردند . يوشع درخواست آنها را رد كرد مگر آنكه زن ستاره شناس را به او تسليم كنند . بالق گفت او را نمىدهم ليكن خود زن گفت مرا تسليم نما ، بالق زن را داد و صلح كرد ، زن به يوشع گفت در آنچه بر پيغمبرت نازل شده است كشتن زنان رواست ؟ گفت نه . زن گفت اكنون بدين تو درآمدم . يوشع گفت در شهر ديگرى باش ، و او را در شهر ديگرى جاى داد . چون يوشع بن نون بلقاء را گشود بنى اسرائيل زنا و ميگسارى بسيار كردند و با زنان درآميختند و كار زشت در ميان آنها بسيار گشت . اين كار بر يوشع بن نون گران آمد و آنها را از خدا ترسانيد و از عذابش بيم داد . بنى اسرائيل نترسيدند ، و خداى عز و جل به يوشع بن نون وحى فرمود اگر بخواهى دشمن را بر اينان چيره

--> [ 1 ] مروج الذهب ج 1 ص 51 : پادشاه شام سميدع بن هوبر بن مالك بجنگ يوشع بن نون برخاست . [ 2 ] سفر اعداد ب 22 ى 2 ، كتاب داوران ب 11 ى 25 : بالاق بن صفور .